تبليغاتX
فردا فردا پرواز رفتن آه من خدا
همین
در زندگی زخم هایی وجود داره که مثه خوره روح ادم رو می خوره

 

    بهترین قسمت زندگی اینه :گوشه حموم میشینی و موسیقی رو تا ته زیاد میکنی متال باشه بهتره یا راک خوب.تیغ رو روی رگ ها محکم و سریع میکشی و زیر اب سرد و گرم می خوابی و نفس می کشی و می خوابی

به امید همچین روزی.

ادما خود کشی نمی کنن.خود کشی با بعضی ها هست.

حالا انتخاب با منه با پوچی زندگی کنم یا کلکشو بکنم

برای اینکه به یه نفربفهمونی زندگی چه قدر پوچه باید مجبورش کنی شبی یه جمله بنویسه

همین.

گه تو زندگی

 

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 18:49  توسط من  | 

دروغ
دروغ
از روز اول دنیا
تا من !

با امضای خطی از خاطره ها

اول باید بگم جمله(از روز اول دنیا
تا من )منو بیاد کتاب تاریخ فلسفه از سقراط تا سارتر انداخت

خوب

یه روز یه آدمی میره پیش یه فیلسوفی که مدت ها پیش به کوه رفته و با شرایط سخت زندگی میکنه

تا ازش در مورد مشکلاتش راهنمایی بخواد.جواب عالم ما خیلی آموزنده و تاثیر گذاره

اون میگه(با صدای بلند خوانده شود): زندگی کن و خفه شو

 

حیف که من خیلی عوضی و کسافت و اشغالم

مگر نه جوابتو میدادم

خیلی هم خوشبختم چون هر وقت بخوام تیغ رو رو رگ هام بکشم لنگ به تو فکر کردن نمی شم.

تمام.

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 18:4  توسط من  | 

ای مرگ من برای تو صبر نکردم

                                        اما تو برای من صبر کردی

 

اه.پیرمرد پشت در مانده.چشمانش پر از اشکست و تصاویر در چشمانش میگذرد

دلش می خواهد زمین دهن باز کند که نمی کند .به در گوش می چسباند تا شاید صدایی بشنود

ولی هیچی نیست انگار همه مردن.میترسد صدای در رویای معصومانه عشقش را خراب کند.......

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 11:34  توسط من  | 

هر روز باید به خودت دروغ بگی

یه بار نه

۱۰۰ بار

باید زندگی کنی

این اجباره

چون نمی تونی مثه دیگران زندگی اونها رو تو هم خراب کنی

توی فشار فضا له و فشرده بشی ولبخند رو لبت  بشینه و بگی

اه من بسیار خوشبختم

 

وقتی هیچی درد ادم رو دوا نمی کنه نه گریه نه مرگ

باید روح رو به لجن کشید

تنها راه زنده موندن همینه

.........................

...............

..

.

نقطه و فردا ادامه دارد

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 11:15  توسط من  | 

حس می کنم سالها از گورم میگذره؟

زنده بودن فقط در حرکت خلاصه میشه

در رفتن ولی من هیچ ندارم حتی ارزویی

مردن ...

غریبه اشنا دوستت دارم بیا

تف به من

تف به این زندگی که معنی همه چی رو می گیره

تف به دستای مت

 

(شاید یه داستان جدید بزارم)

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت 20:30  توسط من  | 

دو داستان از من ب نام (انچه از کودکی بیاد دارم)و (گریه گم شده) در وبلاگ

http://seshanbestan.blogfa.com

چاپ شده با نام بهشتی

http://seshanbestan.blogfa.com/page/dodastan.aspx

 

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 18:44  توسط من  | 

دو داستان از من ب نام (انچه از کودکی بیاد دارم)و (گریه گم شده) در وبلاگ

http://seshanbestan.blogfa.com

چاپ شده با نام بهشتی

http://seshanbestan.blogfa.com/page/dodastan.aspx

 

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 18:43  توسط من  | 

سوال ها همیشه باقی می مانند

من که هستم ؟

رسالت من چیست؟

خدا؟ من و من؟

روح بی نهایت انسان در هر چه هبوط کند تا بی انتها میرود .

حال انتخاب با منست که در چه این رود را جاری کنم:

در ثروت و شهوت؟

در قدرت؟

یا عشق؟و در نهایت یا خدا؟

گور بابای خدا و اسلام و هر چی مکتب هست

من می خوام زندگی کنم

زندگی یعنی رنگ

عشق        پرستش

بودن و مردن

بود و نبود خدا چی می خواد به من بده جز همه بودنم

یه مورچه چه فرقی با من داره ؟فرق ادم هایی که مردن چیه؟

تف

تف

و خدانگهدار

+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 19:40  توسط من  | 

تا وقتي جاي برگشت در احساسات است بايد ان را به كثافت كشاند تا شناخت پيدا بشه .



تا وقتي كه احساس بازيچه دست اتفاقات عادي زندگي مزخرف ماست

بزيچه شنيده ها گفته هاي امروز فرداست بايد ازش پرهيز كرد

تف به اين زندگي كه ادماش قد هرفاشون قد نمي كشن



(شايد تا چند روز اينده چند تا داستان رو نمايش بزارم)

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 12:30  توسط من  | 

شب ها را به روز

روز ها را به شب می رسانم که نمی رسند و مجبور میشوم دندانها را انقدر فشار دهم که یادم رود.

موسیقی در گوشم تنها کمی درد را کم میکند وگاهی بیش.

دست هایم جای خالی ندارند به اندازه کافی خون امده ولی نفس میکشم

انگشتم را در چشمم فرو می کنم تا شاید دردم کمتر شود

تا کجا باید بمانم

سینه ام را باز میکنم و قلبم به سنگینی میتپد

آیا هنوز وقتش نیامده؟

تا کجا آمده ام؟

آه

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 18:25  توسط من  |